تبليغاتX
داستانهای کلبه کوچک ما


داستانهای کلبه کوچک ما











سلام

روزهای سختی است . سخت نه از آن جهت که آینده را تاریک می بینیم . بلکه از آن جهت که عیار خیلی ها این روزها معلوم می شود و  آنوقت است که می بینی آن چه را که نباید .

این روزها خیلی خسته ام و دل مرده ...

دانشگاه پیام نور هم در اقدامی حماسی آغاز امتحانات خود را از ۱۶ خرداد قرار داد و تقریبا ما تو رقابتهای انتخاباتی تنها کاری که نمی تونستیم انجام بدهیم  درس خوندن بود . بعد هم حوزه های امتحانی ما در شلوغ ترین نقاط تهرانه و رفتن به جلسه امتحان با این سرو وضع ظاهری  که ما داریم حتما حکم جهاد رو داره . حالا تو هی به خلق الله چپ چپ نگاهت می کنن حالی که به خدا اومدم امتحان بدن .

همین الان غریو  الله اکبر ملت همیشه در صحنه اومد . قراره فردا جنبش سبز چراغهای ماشینهاشون رو به نشانه اعتراض روشن بگذارند .

خداوند همه ما عاقبت به خیر کند .

امشب صحبتهای اخوی آقای لاریجانی تو برنامه ایران ۸۸ با برادرمون وحید یامین پور  هم جالب بود . تقریبا با صحبتهای آقای علی لاریجانی  در شب قبل از زمین تا آسمون فرق داشت و فکر کنم صریحترین موضع رو نسبت به همه سیاست مداران نسبت به انخابات گرفتند .

طرح موضوعاتی مثل شال سبز و ارتباط اون با قرآن سر نیزه کردن ، طرح موضوع ولایت مداری افراد و التزام اونها به خیمه حکومت شیعی (ولایت فقیه ) و یا طرح موضوعاتی مثل بنی صدر و منفاقین و ارتباطش با الان و از همه مهمتر قبول انقلاب مخملی بر خلاف برادر . باعث شد مطلب نیمه کاره خودم در مورد انقلاب مخملی رو حتما تکمیل کنم .

به نظرم جالب بود هرچند که گاهی تند بود .

کاش رسانه ملی رویه گفتگو در پیش می گرفت و از دو طرف دعوت کنه . فکر می کنم اینطوری خیلی بهتره . چون اونها مستنداتی ندارند که دارند هیاهو می کنند  و این تازه به نفع انقلابه .

این روزها تمام امیدم به همان دعای آخر خطبه های عزیز دلمان است . چقدر آراممان کردی و چقدر اشک ریختیم .

رهبرم ! جان ناقابل ما به فدایت .

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 23:6  توسط یک پدر   | 


سلام

خب ایام انتخابات به سر رسید . چند وقتی که می خواستم در خصوص انتخابات چیزی بنویسم که فرصت نمی شد . حالا فرصتی دست داد تا چند نکته کوتاه بنویسم .

    حوزه ای که امسال ما رفته بودیم ( ما منظور بنده و همسر گرامی است ) تو یه منطقه نسبتا محروم بود و مردم هم انصافا از ساعت ۷ صبح صف کشیده بودند برای رای دادن . فکر می کنم جالبترین اتفاق همون اول صبح اتفاق افتاد . درب رو که باز کردیم ملت صلوات فرستادند و اومدن داخل . جلوتر از همه یه پیرزن و پیرمرد بودند که با سرعت و عصا زنان می یومدن داخل . پیرمرد رفت به سمت صندوق آقایون و پیرزن هم رفت به سمت صندوق خانومها . داشتم تو رفتارشون ریز می شدم ببنیم چه کار می کنند . متوجه شدم که یه جورایی مسابقه دارند که زودتر رای بدن و جالب این بود که هر دو بی سواد بودند و هیچ کس رو هم نیورده بودند . بعد کاشف به عمل اومد که هر دو نفر از معتمدین محل هستند و خب همه مسجد اونها را می شناختن . اما به جهت اینکه کسی نمی تونست برای اونها رای بنویسه بنده دائم می رفتم و می گفتم مادر یه نفر رو از بیرون بیارین براتون بنویسند و همینطور به اون پیرمرد هم همین رو می گفتم . اما اینها می ترسیدن هر کدوم از مسجد بره بیرون اون یکی اول رای رو بده و برای همین بیرون  نمی رفتن . هیچ آدم آشنایی هم داخل نمی یومد و اینها هم انگار به غریبه ها اصلا اعتماد نداشتند . دیدم خسته شدن ، رفتم جلو و گفتم بفرمائید رو این صندلی ها بشینید تا خسته نشید . هر دو با فاصله و با اخم به هم نشستن . پیرمرد که آذری زبان و شیرین بود بنده رو کشید کنار و شروع کرد به لابی کردن که پدر جان از قیافت که معلومه می خوای به احمدی پور رای بدی بیا رای من رو هم بنویس. من هم که خنده ام گرفته بود ، خودم رو به زور نگه داشته بودم بهش گفتم پدر جان ما احمدی پور نداریم . احمدی نژاد داریم . بنده هم شرعا نمی تونم برای شما رای بنویسم . کلی تیکه بارمون کرد و بیخیال شد . این دفعه نوبت پیرزن بود . شروع کرد به تعریف از بسیجی ها و خسته نباشید و این که شما آمریکا رو داغون کردین و شما دیگه کی هستین .آمریکا عمرا بتونه بیاد ایران . ما تا جوننهای بسیجی داریم هیچ کاری نمی تونن بکنن . این دفعه بیشترخندم گرفت . این مادر پیرمون روشش خیلی زنانه و جالب بود . بنده هم رفتم جلو و گفتم مادر با همه اینها بنده نمی تونم برای شما رای بنویسم . شما یه لحظه برید بیرون مسجد و یه معتمد بیارین یا همینجا بنشینید و کسی که آشناست بدین براتون رای بنویسن . این دفعه هم همراه با کمی غرولند و ناراحتی گذشت .

شاید باور نکنید اونها تا حدود ۹.۳۰ تو حوزه بودن و حتی با وجود کلی آشنا قبول نمی کردن که بدن رای رو کسی بنویسه تا آخر با پا درمیونی مسجدی ها و اومدن نوه طرف رایها نوشته شد و سعی شد در یک لحظه به صندوق انداخته بشه تا حقی در اولیت رای دادن زودتر به احمدی پور ضایع نشه .

نکته جالب دیگه این بود که نماینده فرمانداری طرفدار موسوی بود و نمی دونم چرا فکر می کرد بنده حتما سخنگوی آقای احمدی نژادم ( لازمه عرض کنم بنده تنها بعد از پایان رای گیری مواضع خودم رو صریح اعلام کردم . هرچند قیافه ما زیادی احمدی می زد ) دائم از تورم و لمس اون توسط مردم می گفت . بنده هم فقط لبخند می زدم . تو همین حین اتفاق جالبی افتاد . یه مادر با دو عدد دختر وارد حوزه شدن . دخترها هنوز تو سن رای دادن نبودن . شاید حدودا ۱۶ ساله بودن و دست بندهای سبز تابلویی  داشتند . رفتم جلو و مودبانه متذکر شدم که برای اینکه حقی از کاندیدای ضایع نشه ، حداقل تو شعبه دستبندها رو باز کنید . بازم این قیافه تابلو ما کار دستمون داد و یکی از خواهر ها گفت من که می دونم آخرش هم همین شماها احمدی نژاد رو رئیس جمهور می کنید . چیزی نگفتم . اما گویا این دو تا دختر بدشون نمی یومد کمی با ما کل کل کنند . موقع انداختم رای مادرشون تو صندوق نزدیک اومدن و به من گفتن خدائیش اگر تقلب نشه میر حسین رای میاره . لبخند زدم و گفتم ما مراقبیم انشا الله تقلب نمی شه . که یه دفعه در کمال پر روئی گفت چون شما مواظبین می ترسم تقلب بشه . جالب اینجا بود که مادرشون به احمدی نژاد رای داد .

وقتی رفتن به همون دوستمون که نماینده فرماندار بود عرض کردم می دونی گرونی مهم نیست . این مردم پای خیلی چیزها ایستادن باز هم هستند اما اینکه یه نسل رو بی اعتماد کنیم به انقلاب خیلی مسئولیت داره . بعد گفتم : کی به این نوجونها گفته اگر موسوی رای  نیاره تقلب می شه ؟؟!!

از اون روز حالا دقیقا یک هفته می گذره و دارم اون چیزی که اون روز اون نوجوونها می گفت رو از زبون خیلی ها می شنوم . خیلی ها که خودش رو تنها نماینده قانون ، اخلاق ، ایمان ، تقوی ، ناموس پرستی و خیلی چیزهای دیگه می دونن . پس این پروسه ای بود با یه عقبه عمیق . پروسه ناجوانمردانه یا ما رای  می یاریم یا تقلب شده ...

و اما بعد

۱ - دوستان یادمون باشه حالا که دکتر رای اورده در وهله اول حفظ آرامش و عدم ایحاد تنش به فرموده رهبرمون در اولیته .

۲ - یادمون باشه هنوز خیلی راه مونده . توکل و و دعا در ادامه مسیر فراموش نشه و خدائی نکرده غرور ما رو احاطه نکنه .

۳ - و اما همه آنهایی که این روزها از آن درشتها تا آن ریز ها - که همه راانصافا ریز می بینیم - یادشان باشد که آن نامه نگاری ها و بعدتر بی توجهی به فرمایشات رهبر عزیزمان را به همین راحتی گذشت نمی کنیم .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 7:12  توسط یک پدر   | 


سلام

از آخرین پست بنده تو این وبلاگ خیلی می گذره . تو این مدت  خیلی چیزها بود که می خواستم بنویسم و نشد . امسال تقریبا از ۲۰ اسفند ماه تا ۲۵ فروردین تو مسافرت بودیم و جدا خیلی خسته شدیم . شهرهای زیادی رو دیدیم و خیلی جاها رو ندیدیم .( منظورم خیلی جاها که دوست داشتیم بریم ولی به جهت شلوغی برنامه نشد ) البته تو این حین خیلی از دوستان حوزه اینترنت رو دیدیم که انشا الله به مرور عرض می کنم .

 ۲۰ اسفند سفر رو با این دوست - برادر - شروع کردیم . هرچند که مدتها است این برادر ما نمی نویسند ، اما خب یکی از بهترین برکات دنیای مجازی برای حقیر آشنایی با همین دوستمون بوده . سفر به جنوب رو تنها بودم و نمی شد که اسما خانوم رو ببریم . برای هیمن هم مادر اسما مثل همه مادرها ، از خود گذشتگی کردند و موندن . تو منطقه خیلی ها رو دیدیم .  اونهایی که یادم مونده این عزیزان بودن که تو دوکوهه و شب آخری که برمی گشتیم دیدمشون . (این دوست خیلی قدیمی  و این دوست پر انرژی و گاهی پر دردسر و جوان  ) . منطقه امسال خیلی شلوغ بود . تو این چند سالی که میریم تا بلکه چیزی مشاهده کنیم  و هنوز هیچی مشاهده نکردیم و فقط دیدیم و اومدیم و بعد چند روز هم که انگار هیچی ندیدیم ، هیچوقت منطقه رو اینقدر شلوغ ندیده بودم .

 مناطق جنگی یا همون سرزمینهای نور  پتانسیل بالایی دارند  که متاسفانه کمتر توجه می شه . امسال هم چند نکته ای که از همون سالهای اول به نظر ماهایی - که زیاد تردد می کنیم اونجا - باز هم ناقص بود . هرچند زحمات زیادی کشیده شده ، اما هنوز خیلی کارها هست ، که باید انجام بشه .

اولین موضوع که فکر می کنم خیلی مهمه اینه که کاروانهای راهیان نور رو ـ البته از نوع دانشجوئیش - حتی الامکان مختلط  نبرند . انصافا حتی تو بهترین کاروانها همیشه اتفاقاتی می یوفته که قاعدتا بار معنوی سفر رو کم می کنه . و این به نظرم به نوع دانشگاه و میزان تقوی دانشجو هم ربطی نداره ـ لازم یاد آوری کنم که حضرت آقا هم اصرار و توصیه دارند که مختلط برده نشه - قاعدتا کاروانهای مختلط بار معنوی واقعی شون  - دقت کنید واقعی - کمتری دارند  .

دومین موضوع اینه که قرار نیست همه و به هر قیمتی یه عده رو جمع کنند و ببرند مناطق جنگی . به هر حال یه سری آشنایی های اولیه با مناطق جنگی نیازه و فکر می کنم می تونند تو یکی - دو سال با کمک کسانی که رفتند این کار بکنند تا نکات مهم اردوی جنوب رو یاد بگیرند یا حداقل می تونند مشاوره بگیرند .

سومین موضوع که فکر می کنم خیلی مهمه و خیلی مفصله بر می گرده به شرایط فیزیکی خود منطقه . اینکه ما هر سال بیایم و مناطق جنگی رو از اون حالت جنگی تغییر بدیم و اونجا را تنها به ماکت بزرگی تبدیل کنیم که صداهای دالبی آقا سید مرتضی رو هم خوب می تونه پخش کنه کار مهمی نیست . به نظر حقیر فراهم کردن امکانات بهداشتی اولیه در مناطق و امکانات رفاهی مختصر برای زائرین خیلی مهمتره . قرار دادن راویانی که انصافا حداقل در مناطق حضور داشته بودند ( این فعل یعنی چی ؟؟!!) و یا حداقل دارای اطالاعات تکمیلی مفید باشند هم خیلی خوبه . در مورد راویان یک نکته خیلی مهمه و اون هم اینه که نمی دونم چرا اکثر راویان رو جو می گیره و فکر می کنند جزو سلسله جلیله روحانیت هستند و حتما باید آخر روایتشون  رو با روضه تموم کنند و خوب گاهی صدای خش دار و روضه غلط و فضای نا مناسب و خیلی چیزهای دیگه آشی درست می کنه که کاش درست نشه .

خیلی چیزهای دیگه است که بماند ...

و اما بعد ...

این روزها دیگه همه جا حرف انتخاباته . انشا الله که خیر باشه و بی تقوایی نشه .

بچه محل

 

و جالبتر اینکه این آقا بچه محل ماست . گاهی که می ریم مسجد نزدیک خونه نه مسجدی که خودمون از بچگی میریم اونجا میبینمش. روحیه خوبی داره یعنی جسارت خوبی داره . گاهی بین دو نماز بلند می شه و یک دفعه مثلا می گه مردم گناه نکنید که خداوند گناه کاران را دوست ندارد و بعد یه آیه قرآن هم می خونه .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:54  توسط یک پدر   | 


سلام

بله اشتباه ندیدید، بعد از مدتهای طولانی دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده،وقتی این وبلاگ را راه اندازی می کردیم دوست داشتیم زود به زود خاطرات زندگیمون رو درج کنیم که خوبی ها و نعمت های الهی از یادمون نره و از سختیهای زندگی هم عبرت بگیریم ، اما اعتراف می کنم که من کمی در این قضیه کوتاهی کردم و کمتر کمک همسر عزیزم بودم  دغدغه ایشون با اینکه چند تا وبلاگ را مدیریت می کنند خیلی بیشتر از منه ، من خوشحالم که با تمام مشغله ای که دارند به نوشتن اهمیت میدهند

شاید دلیلش اینه که مادر بودن واقعا مسئولیت مهمیه، ضمن اینکه تو این مدت زمانی که مادر شدم چندین مسئله مهم دیگه زندگی مون را درگیر کرده بود که خدا را شکر داره روال عادی خودش را طی می کنه .

مثلا اینکه همزمان با پدر و مادر شدن ما چهار نفر دیگه نقش پدر بزرگ و مادر بزرگ را پیدا می کنندو محبت قلبیشون رو ابراز می کنند

همسرم وقتی می خواد اوج محبت اونها را نشون بده همیشه به من میگه تصور کن یه روزی اسماء یه نی نی داشته باشه اونوقته که دوتاییمون قربون صدقه ش میریم و ذوق می کنیم .

بله پدر بزرگ ها و مادر بزرگها خیلی زود به زود دلشون برای اسماء جون ما تنگ میشه و دوست دارند زود زود ببیننش گاهی اوقات چند روز پشت سر هم ، مدتهای طولانی را با اونها می گذرونیم ومتوجه زمان نمیشیم و برای ما هم لذت بخشه که با این سن وسال با حوصله برای اسماء وقت می گذارند .اسماء خدا را شکر با هر دو طرف اخت گرفته و از  کنارشون بودن لذت می بره و خوشحاله

هر چند نوع بودنشون فرق می کنه

پدر ومادر من شهرستانند  و بودن اسماء در اونجا توی این مدت کمتر از یک هفته نشده و البته در مواردی شاید به ماه هم کشیده نه به خاطر اسماء بلکه به خاطر ادامه تحصیل مامانش وپدر ومادر همسر عزیزم هم که در کنار ما و در آپارتمان ما هستند و تقریبا هر روز همدیگر را می بینند.

این اولین بهونه برای نت نیومدن مادر اسماء کوچولو

واما دومین بهونه درس خوندن توام با بچه داری و همسر داری و خانه داری که خداییش سخته ترم قبل هم تقریبا شب امتحانی درس خوندم که نتیجه رضایت بخشی هم نداشتتوکلت علی الله

تازه بدون استاد و کلاساونم درس ریاضی

و. . .

داستان ده ماهی که گذشت یه کم طولانیه ولی دوست دارم همش رو بنویسم از جمله سفر هایی که رفتیم . . .

باشه انشاالله در فرصت های نه چندان دور سعی می کنم بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 17:32  توسط یک مادر  | 


   الحمد الله از مشهد برگشتیم . سفر به یادماندنی بود . چون علاوه بر پدر و برادر ، توفیق همسفر بودن با پدربزرگ و مادربزرگ و یکی از عموها و یکی از عمه ها هم بود .حالا این بار برعکس دفعه قبل تو تهیه بلیط زودتر عمل شده بود و مشکلی نبود .هرچند بلیط برگشت به اشتباه از نوع خاصی از قطارها تهیه شده بود که دارای صندلی های اتوبوسی هستند و خب اون هم در نوع خودش خاطره ای بود .

    غیر زیارت که انشا الله همیشه برای اون اهلیت و معرفت بیشتر کسب بشه ، جالبترین لحظه تو سفر دیدن جناب ارمینه  بود و از اون بهتر اینکه اخوی ما که دوربین عکاسی خودش رو اورده بود داخل صحن بدون اینکه حتی بنده هم بدونم سر رسید یه عکس با همین دوست عزیز گرفتیم .

   حالا این عکس خیلی قیمتیه . دلیلشه باشه بعد انتخابات ؟؟!!

اما خب همیشه دلتنگی حرم اما رضا (علیه السلام ) هست . فرق نمی کنه که چقدر گذشته باشه از آخرین زیارت . انشا الله به زودی قسمت بشه و مجدد توفیق زیارت پیدا کنیم . خیلی حرفها بود که بماند .

دلتنگتیم یا حضرت رضا (علیه السلام )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387 ساعت 0:36  توسط یک پدر   |